تبليغاتX
زیر و رو - مثل خون...

اوايل ما يک رنگ داشتيم. همه چيز يک رنگ داشت. يک رنگ را دوست داشتيم. يک رنگ مي‌پوشيديم و با يک رنگ مي‌نوشتيم. روزگار را با يک رنگ نقاشي مي‌کرديم. و چون مدادمان تک رنگ بود ـ و نه مداد‌هاي رنگي ـ هيچ چيز را رنگ نمي‌کرديم. همه چيز شفاف بود. آنقدر شفاف که خودت را گم نمي‌کردي. ما صاف بودیم. ساده و صيقلي بوديم و آینه وار رفتار می کردیم.

همه‌جا بيابان بود و حتي باران هم نمي‌باريد. به همين خاطر ما با فرهنگ رنگين‌کمان غريبه بوديم. و آسمانمان هميشه يک رنگ داشت. با آنکه بيابان بود، ما سراب نمي‌ديديم. ما آب را پيدا کرده بوديم. ما طهارت داشتيم. ما پاک بوديم. ما اخلاص را احساس کرده بوديم و تا فرصتي پيش مي‌آمد وفاداري‌مان را اثبات مي‌کرديم. صميميت مثل خون در وجودمان جريان داشت. براي همين، ما هم جريان داشتيم، در يکديگر، مثل خون. اما از آنجا که درد را حس نکرديم، بي‌سر و صدا زخمي شديم و اندک اندک چکيديم. ما گرم بوديم ولي لخته شديم، خشک شديم و کم‌کم ريختيم.

دست‌هايمان خالي بود. همه با هم دست‌هاي خالي‌مان را بالا مي‌آورديم و به سينه مي‌زديم. مي‌دانستيم که با دست پر سينه زدن صدايي و صفايي ندارد. حلقه مي‌زديم تا از هر حيثي معادل باشيم و معادله‌ها را بهم بريزيم. يادش بخير سينه‌ها يک رنگ داشت. همه‌ي سينه‌ها سرخ بود. همه‌ي دل‌ها داغ داشت. همه‌ي پيشاني‌ها مهر "در حسرت صفاي روز‌هاي جبهه" خورده بود. همه‌ي نگاه‌ها خيس بود. در وجود همه‌ي‌مان دغدغه مي‌تپيد. همه اميدوارانه نفس مي‌کشيدند و منتظرانه رفتار مي‌کردند.

ما يک رنگ داشتيم. هيچ‌وقت آگهي‌هايمان را رنگي چاپ نکرديم. چشم‌هايمان سالم بود. رنگ‌ها را هم خوب مي‌شناختيم. ما به کوررنگي مبتلا نبوديم. ما رنگ غروب را که مي‌ديديم، انگار مشتي از رنگ سرخ شهادت مي‌پاچيدند روي شيشه‌ي نگاه خيالمان. مست مي‌شديم و غبطه مي‌خورديم. ما به رنگ کبود حساس بوديم. لازم نمي‌شد روضه را باز کنند. اشاره‌اي که مي‌کردند، رگ‌هاي غيرتمان انگار مي‌خواست منفجر شود. ما بي‌رگ نبوديم. سيب‌زميني دوست‌ نداشتيم. کلام نمی گفتیم ولی از کلم بودن هم بدمان می آمد.

ما از خيلي چيز‌ها گذشته بوديم. ما کودکستان داشتيم، اما کوچکستان نه! ما همه به هم ربط داشتيم و کسي جسارت آن را نداشت که بگويد: "به شما ربطي ندارد." ما همراهي به همراه نداشتيم، اما ارتباطمان همواره برقرار بود. از همان اول هم قد و قواره‌ي‌مان مساوي نبود، ولي طوري راه مي‌رفتيم که کوتاه‌قدها شناخته نشوند يا لااقل خجالت نکشند.

قبول دارم که خيلي وقت‌ها چشم‌ها را بايد بست. خيلي چيز‌ها را نبايد ديد. اما مگر مي‌شود با چشم‌هاي بسته راه رفت؟ دهان‌ها را چه‌طور؟ گوش‌ها را چه طور؟ با اجازه‌ي شما، سربسته که مي‌شود کمي راه رفت!

هر چند "زمان" سفر بي‌بازگشتي است. اما خدا را شکر که حوادث را مي‌توان تکرار کرد و خاطره‌ها را مي‌توان جان بخشيد...

+ نوشته شده در  86/11/21ساعت   توسط محمدحسین   |