تبليغاتX
زیر و رو - حجاب

نشسته بود گوشه اتاق، کاملاً رها به دیوار تکیه زده بود. بی رمق، آنقدر که بدنش دیوار را لمس نمی کرد. طوری که قدرت چرخش نگاهش را هم نداشت. انگار متوقف شده بود در قعر یک فرود، ایستاده بود بر منتهی الیه خلقت، زمان برایش مدتی قبل از عدم بود. همه چیز برایش مثل یک خواب می ماند. یک رویای مجهول و تلخ، یک حس غریب و نا آشنا. میان جمعی از نامحرمان اسیر شده بود، پس با همه محجوب بود. یک حجاب کامل، یک پوشش کاملاً سیاه که تشخیص هرگونه رنگ و وجه و حجمی را محال کرده بود. مهارتش در این کار مثال زدنی بود.

آرام آرام با خودش فکر می کرد و به مرور گذشته پر فراز و نشیبش می پرداخت. انگار عمرش بیش از سن و سالش بود و در آن جا نمی شد. عمری که هر روزش یک شب یلدا بود. روزهایی سراسر شور و احساس و عقلی ناقص که تنها نظاره کردن را بلد بود و بس.

گیر کرده بود در یک محله متروکه، در کوچه پس کوچه های تنگ و یک طرفه ای که هر چه تقلا می کرد نمی توانست از آن خارج شود. با صبر و حوصله تمام راه های موجود را تک به تک بررسی می کرد، اما پایان همه آنها همانجایی بود که ایستاده بود، یا کمی پس و پیش.

 فرصت زیادی نبود، توانش داشت به سرعت تحلیل می رفت. در گوشه ای نشست و با تخیلش سعی کرد به یاد آورد که چگونه به این جا رسیده است؟ کجای این مسیر طولانی را خطا رفته بود؟!

بشدت مشغول فکر بود که ناگهان صدایی همه چیز را بر هم ریخت و او را متوجه خود ساخت. نهیب حضور رهگذری که به سرعت عبور می کرد، چون شمعی در طوفان که گویی سو سوی آخرش بود. نباید او را از دست می داد. توان بلند شدن را نداشت که دست به دامانش بیاویزد، پس با تمام وجود فریاد زد و التماسش کرد تا راه را به او نشان بدهد.

خداوند رحمتش کند: تو خود حجاب خودی .... از میان برخیز.

+ نوشته شده در  86/08/11ساعت   توسط محمدحسین   |