تبليغاتX
زیر و رو

با تمام وجود حس می‌کرد، که همه چیز راکد شده است و حرکتی رخ نمی‌دهد. نه آنکه حرکتی نباشد، گه گداری پس می‌زدند ولی مدت‌ها می‌شد که ترقی گم شده بود. باور کردنش دشوار بود اما دیگر باورش شده بود که همه چیز عوض شده است. همه خودشان را می‌زدند به فراموشی. انگار نه انگار. انگار از اول چیزی وجود نداشت. و چون در همه غرق شده بود، پس او هم با بقیه فرقی نداشت.

نیمه شب بود. و سکوت و شکوه شب، به در و دیوار روح می‌داد. گویی که اجسام هم جان دارند و با او نفس می‌کشند و هم دل و همراه اویند. مدتی می‌شد که خیلی شب‌ها مثل آن شب بود، دقیقاً نمی‌دانست چیست که اینگونه‌اش می‌کند. شاید حادثه‌ای، شاید دیدن کسی، حرفی، ... و شاید هم حال دائمش دلتنگی شده بود و نیاز به دلیلی نبود. آنقدر تنگ که نفسش بالا نمی‌آمد. و احساس خفگی می‌کرد. احساسی که از روحش نشئت می‌گرفت، مثل آنکه روحش گلویش را مسدود کرده باشد.

انگار دلش در رنگ کبود لحظه انتهایی غروب آفتاب متوقف شده بود و گریزی از آن نمی‌یافت. حسرت در تمام افق دلش حکومت می‌کرد. و به حکم دادگاه وجدان، به جرم تقصیر و کوتاهی، خودش را در تنهایی حبس کرده بود. و در عین حال به دنبال راهی برای فرار از این وضعیت می‌گشت.

تصاویر شلوغی در فکرش تلاطم می‌کردند و دریای خاطرات ذهنش مواج بود. خاطراتی آنقدر دلچسب که از یاد لذت آن‌ها هم مست می‌شد.  اما حیف که دقایقی بیشتر به مستی نمی‌گذشت، چون یادی بیش نبود و واقعیت این بود که چیزی وجود نداشت که تجربه لذت بردن را تکرار کند. پس خماری عمیقی جای مستانگی‌اش را می‌گرفت. با آنکه خاطرات طعم خوشی داشتند اما مزاجش را گس می‌کردند و آزارش می‌دادند. خودش، خودش را حبس کرده بود ولی این حسرت گذشته بود که شکنجه‌اش می‌داد.

از دست خيلي چيز‌ها عصبي بود. از دست خودش بيشتر. اين هواي غفلت‌آلود را هرطور توجيه مي‌کرد، قانع نمي‌شد. دنبال دليل اين آشفتگي مي‌گشت. در حيرت بود از اينکه براي ماندن خيلي چيز‌ها را تجارت کردند ولي به هر قيمتي که مي‌فروختند باز هم ضرر مي‌کردند. حسرت مي‌خورد که چرا دلهايشان هم به حراج رفت بدون آنکه سودي ببرند. بدون آنکه دلي بدست آورند. نمي‌دانست چه پيش آمده است؟ نامشان بزرگ‌تر از عده قليلشان شده بود يا غرور آمد و در صفات خوب مفقودشان کرد. مرز دنیا و اخري را از ياد برده بودند يا در جنگل انبوه سرگرداني، اميدشان ميان علف‌هاي هرز طعنه گم شده بود. يا ...

به خودش آمد، حس کرد براي رهايي از دستان شکنجه‌گر حسرت، بهانه‌هاي واهي مي‌آورد. اطمينان داشت اين وضعيت يک دليل بيشتر ندارد. آرام آرام زير لب زمزمه مي‌کرد: "چرا حافظ چو مي‌ترسيدي از هجر / نکردي شکر ايام وصالش". شکر نعمتي که به نظرش با نشستن و عمل‌نکردنش ادا نشده بود ...

 

+ نوشته شده در  86/10/10ساعت   توسط محمدحسین   |