مدتي هستي و مدت بيشتري معلوم نيست کجايي؟ مدتي که ميگويم، شايد چند لحظهاي در طول چندين شبانهروز. چند شبانهروز؟ دو، پنج، ده، نميدانم، وجدانت چه ميگويد؟ ولش کن، نميخواهد پاي وجدان را وسط بکشيم. خجالت ميکشم، وجدان کو؟ چشمهاي مبالغه کور، راستش را ميگويم. خودمانيم، تو هم راستش را بگو.
نميخواهم زير همه کارهايت بزنم. نصفه پر ليوان را هم ميبينم. البته نصف که نيست، همان جرعه را ميگويم. همان قطرات را. باشد، چند ساعتي هستي و مدت بيشتري ... اصلا بيا مقدار حداکثر را شمارش کنيم. چند روزي هستي، اما قبول ميکني که مدت بيشتري ... قرار شد روراست باشيم ديگر، نه؟
همواره در رفت و آمدي، ميروي و ميآيي. خيلي اين طرف و آن طرف پرسه ميزني. تشويشت بيهوده نيست؟ آغاز ميکني اما همچنان سرجاي اولت هستي. يا کمي بالا و پايين. چرا مثل گمشدهها رفتار ميکني؟
مشکلت کجاست؟ چه ميپرسم، "مشکل" که واژه اختصاصي من و تو نيست. "درد" را حتّي بچهها هم احساس ميکنند. اصلا بايد عادت کرده باشي. هر وقت دنيا تمام شد، ميتواند عذرت اين واژهها باشد و اگر نه، مگر اينها جزيي از زندگي نيستند؟ گوشهايت را از اين حرفها خالي کن. دور و برت را نگاهي بيانداز. مسخرهاست، من و تو که با اين واژهها غريبهايم، ديگر لافزدن چرا؟
راستي نگفتي چرا مثل گمشدهها رفتار ميکني؟ از من که نميتواني پنهان کني، همانطور که من از تو نميتوانم. مگر تنها دوراهي شاهراه را رد نکردهايم؟ آرامشت کجاست؟ خيلي فکرها را بايد دور ريخت. مگر غفلت چيزي جز دستهاي ذهن است که به بازيت گرفته. بيا اينقدر اين پا و آن پا نکنيم. نرويم و برنگرديم. بايد براي هميشه بمانيم. مگر به اين نرسيدي که جاي شکي وجود ندارد. بايد از اهالي سرزمين يقين شويم.
در شوره زار ذهن خود سرگردانی را چون همیشه به عاریه گرفته ام و نه فکر و ذکر، که تمام وجودم را به ودیعه نزد او سپرده ام. گویی عقل را به کلی حذف کرده ام و احساس آنقدر برایم جالب و فرح بخش است که حاضرم برایش بهایی سنگین بپردازم. اصلاْ مگر عقل چیزی غیر از این خواهد گفت! چقدر زندگی در چنین فضایی زیبا و چقدر واژه غم برایم مسخره می شود. به روی خود نمی آورم، ابتلائات را با تمامی مصائبش در آغوش می فشارم و آرزو می کنم روزی فرا رسد که در طریق هدایت گام بردارم یا لااقل منکر آن نشوم، آرزویی که به شرط جوانیم عیب نخواهد بود.
با خویش به قضاوت می نشینم و مکارانه اعمال و رفتارهایم را به سخره می گیرم و با چشمان نیمه باز آنها را همان طور می بینم که دوست دارم و با توجیهات محکم خویش، ارزش ها را نیز بی آبرو می کنم. قدری منفعت طلبی بد نیست، با خویش به قضاوت می نشینم و مکارانه...
نکند جا مانده باشیم، نکند دیگر امیدی نباشد، نکند عدد اول جهلمان مرکب شده باشد، نکند خیال کنیم سرابی بیش نبوده، نکند بر شهود شهیدان شهادت ندهیم .... خدا نکند. خدا نکند که دیگر امیدی نباشد. مبادا که خیلی زود دیر شده باشد. مبادا دست هایمان خالی بماند. مبادا که در گذرگاه های انتخاب یوسفان را به زری ناسره بفروخته باشیم.
نه، هرگز. هرگز و در هیچ گذرگاهی سفینه اوسع و اسرع نجات خود، هیئت و امام حسین(ع) را با تمام عالم معاوضه نخواهیم کرد، ان شاءالله.
هنگامه غروب، در آن زمان که خورشید متواضعانه زمین را بوسه گاه خویش قرار می دهد، و در آن هنگام که دیگر تاب ماندن و نگریستن به پلیدیهای این دهر را ندارد سراسیمه خود را به آن می رسانم و از او میخواهم تا مرا با آنچه در حیطه ادراک ما نیست آشنا کند و بگوید که مگر چه می بیند که چنین عجولانه جای خویش را به ماه می سپارد تا در حجاب تاریکی شب نیک و بد فرصت یابند که بدون شرم به حد اعلای خود رسند؟! چیست آن جراحت عمیقی که غروبت را به رنگ خون درآورده است؟ از قبایح شرمساری؟ یا نفرین قلبی شکسته طلوعت را غروب کرده است؟
نمی دانم پاسخت چیست، اما همینقدر می دانم که تو فقط می بینی و نظاره می کنی ولی هیچگاه خود در بطن آن خبائث نزیسته ای. تو گناه را تنها با سمع و بصر شنیده و دیده ای و هرگز در فضای مسموم و متعفن معاصی و رذایل تنفس نکرده ای. تو چه می فهمی زشتی چقدر زشت است؟ چه می دانی نامردان چقدر نامردند؟ آری تو مردم را می بینی چگونه چند رنگ دارند و برای فریب دیگران بسته به موقعیت و فضای موجود از رنگی خاص بهره می جویند - کالانعام چون آفتاب پرستی که برای ارتزاق و ادامه حیات به رنگ محیط در می آید- اما هیچگاه آن رنگهای کثیف و تیره وجود تابناکت را رنگی نکرده است و ذرهاي از نورانيت و كرمت كم ننموده. به من بگو چشمان مکار فریبکاران را چگونه از ورای عینکهای ظاهر خواهی دید؟ به من بگو میان ظاهر و باطن انسانها چند سال نوری فاصله است؟
در اینجا کرات در منظومه شهوت به گردش در می آیند و این جذبه نفس است که همه را مجذوب خویش کرده نه جاذبه زمین. در اینجا دیگر شمعی باقی نمانده تا پروانه وار به دورش مستانه بگردیم.