نشسته بود گوشه اتاق، کاملاً رها به دیوار تکیه زده بود. بی رمق، آنقدر که بدنش دیوار را لمس نمی کرد. طوری که قدرت چرخش نگاهش را هم نداشت. انگار متوقف شده بود در قعر یک فرود، ایستاده بود بر منتهی الیه خلقت، زمان برایش مدتی قبل از عدم بود. همه چیز برایش مثل یک خواب می ماند. یک رویای مجهول و تلخ، یک حس غریب و نا آشنا. میان جمعی از نامحرمان اسیر شده بود، پس با همه محجوب بود. یک حجاب کامل، یک پوشش کاملاً سیاه که تشخیص هرگونه رنگ و وجه و حجمی را محال کرده بود. مهارتش در این کار مثال زدنی بود.
آرام آرام با خودش فکر می کرد و به مرور گذشته پر فراز و نشیبش می پرداخت. انگار عمرش بیش از سن و سالش بود و در آن جا نمی شد. عمری که هر روزش یک شب یلدا بود. روزهایی سراسر شور و احساس و عقلی ناقص که تنها نظاره کردن را بلد بود و بس.
گیر کرده بود در یک محله متروکه، در کوچه پس کوچه های تنگ و یک طرفه ای که هر چه تقلا می کرد نمی توانست از آن خارج شود. با صبر و حوصله تمام راه های موجود را تک به تک بررسی می کرد، اما پایان همه آنها همانجایی بود که ایستاده بود، یا کمی پس و پیش.
فرصت زیادی نبود، توانش داشت به سرعت تحلیل می رفت. در گوشه ای نشست و با تخیلش سعی کرد به یاد آورد که چگونه به این جا رسیده است؟ کجای این مسیر طولانی را خطا رفته بود؟!
بشدت مشغول فکر بود که ناگهان صدایی همه چیز را بر هم ریخت و او را متوجه خود ساخت. نهیب حضور رهگذری که به سرعت عبور می کرد، چون شمعی در طوفان که گویی سو سوی آخرش بود. نباید او را از دست می داد. توان بلند شدن را نداشت که دست به دامانش بیاویزد، پس با تمام وجود فریاد زد و التماسش کرد تا راه را به او نشان بدهد.
خداوند رحمتش کند: تو خود حجاب خودی .... از میان برخیز.
شهید آوینی در قسمتي از مقاله انفجار اطلاعات مينويسد: «دهکده جهانی واقعیت پیدا خواهد کرد، چه بخواهیم و چه نخواهیم،
[...]
دهکده جهانی واقعیت پیدا کرده است، چه بخواهیم و چه نخواهیم، و ماهواره ها مرزهای جغرافیایی را انکار کرده اند.
و اما درباره خودمان. نباید بترسیم. حصارها تا هنگامی مفید فایده ای هستند که دزدان شب رو، بر زمین می زیند، اما آن گاه که دزدان از آسمان فرود می آیند، چگونه می توان به حصارها اطمینان کرد؟ پس باید از این اندیشه که حصارهایی بتوانند ما را از شرّ ماهواره ها محفوظ دارند، بیرون شد [...] باید در رو به رو شدن با واقعیت، به اندازه کافی جرئت و شجاعت داشت...»
من فعلا حرفهایم درباره این گوشه دهکده جهانی است، "وبلاگ". جایی که از تولدش در این دنياي مجازي چند سالی بیشتر نمی گذرد. نمی دانم چه شد اما متاسفانه انگار اینجا از همان روز های اول صداقت جان داد و آبروی ادب بر باد رفت. صفت ها رنگ باختند. صمیمیت تبادل لینک معنا شد و هرکس که نام زیبایی نداشت بیرحمانه تمسخر شد. اینجا اگر به روز نباشی نمی توانی سرت را بالا بگیری و برای فضا هم باید پول پرداخت کنی. خیلی زود خودت را گم می کنی در حالی که موتور های جستجو هرگز خاموش نمی شوند. خلاصه آنکه ........ اینجا هوا همیشه نفسانی است.
از طرفی می دانیم و شنيدهايم که نزدیک شدن به هر خطر احتمالی کاری عاقلانه نیست. و به عبارتی دیگر «هنر انسان در انتخاب اول اوست.» یعنی هرگز ورود به جاده امتحان و آزمایش را به اختیار خود نبايد انتخاب كرد. و از سویی دیگر به قول شهید آوینی: «حصارها تا هنگامی مفید فایده ای هستند که دزدان شب رو، بر زمین می زیند، اما آن گاه که دزدان از آسمان فرود می آیند، چگونه می توان به حصارها اطمینان کرد؟ پس باید از این اندیشه که حصارهایی بتوانند ما را از شرّ ماهواره ها [يا مثلا وبلاگها]
سوال اساسي ذهن اين است كه "چه باید کرد؟"