تمام زندگی در یک کلمه خلاصه می شود. در سه حرف. در خدا. خداوند طوفان است. اگر در کویر زندگی به این طوفان گرفتار نشویم، در چاهی خواهیم افتاد که تاریکی مطلق است. پوچی لزج چندش آوری سرتاسر وجودمان را خواهد گرفت. باید به جایی برسیم که غرش طوفان خداوند همواره در دلمان صدا کند. گردبادش عقلمان را فرا بگیرد. بارانش در تمام افق دلمان ببارد.. و امتداد داشته باشيم... نمی خواهم اسیر کلمات شویم. به مفاهیم فکر کن. تصمیم بگیریم. گرفتار شویم. بدون وقفه. تمام لحظات، تمام لحظات......................
وقتي حالم خراب ميشود دوست دارم هوا تاريک شود و بروم براي خودم قدم بزنم. روز باشد مينشينم گوشة اتاقم و تکيه ميزنم به کمد چوبي لباسهايم. اما شب حال و هواي تسکيندهندهتري دارد. وقتي شب ميشود، زمان آهسته تر ميگذرد و ساعتها طولانيترند.
وقتي حالم خراب است، وقتي شب است، از خانه بيرون ميزنم و با حوصله قدم برميدارم. برعکس هميشه که کسي به پايم نميرسد. وسط شهر را دوست ندارم. يا خيابانهاي بالاي شهر را انتخاب ميکنم يا پايين شهر. وسط شهر به غير از شلوغياش قدري کج و کوله است. بينظمي ساختمانهايش ذهنم را مشوش ميکند. ترجيح مي دهم جايي قدم بزنم که يک دست باشد. زيبايي يک ديوار کاهگلي و يک در چوبي قديمي با زيبايي نماي سنگهاي گرانيتي سياه رنگ که دورش را قرمز کار کرده باشند خيلي تفاوتي نميکند. پيادهرو بد نيست ولي ترجيح ميدهم در منتهي اليه راست خيابان قدم بزنم. اگر سنگ فرش پياده رو يا خطکشي خيابان نظم خاصي داشته باشد ناخداگاه من هم با نظم خاصي قدم بر ميدارم.
وقتي حالم خراب است، حالتي دارم که انگار به همه چيز باهم فکر مي کنم، از اول روزگار تا همان لحظه. يا به هيچ چيز فکر نميکنم. راستش وقتي چيزهايي داشته باشم که نتوانم براي کسي بگويم حالم خراب ميشود. وقتي حرفهايي باشند که حتي از گفتن آنها براي خودم نيز عاجز باشم، حس سنگيني پيدا ميکنم. و بعضي از اوقات اين سنگيني درون ذهنم، يک دفعه به اوج ميرسد و مشتم را به هر کجا که برسد ميکوبم. البته ناخداگاه حواسم هست که قدرت کوبيدن آنقدرها زياد نباشد که دستم را بيازارد. ولي گاهي اوقات تفاوت سفتي ديوار سنگي و در آهني يا تفاوت زبري تير چراغ برق و تنه درخت را فراموش ميکنم.
وقتي حالت خراب است و حالت تهوع داري تا نريزي بيرون راحت نميشوي. راه رفتن روشي شده براي بيرون ريختن همه آنچه در درون دارم، وقتي روحم حالت تهوع گرفته است. وقتي چيزي اذيتت ميکند، هضم کردن آن سخت است ولي استفراغ کردن مشکل به نظر نميآيد. در قدمهايم اگر روحم توانست هضم ميکند و اگر نه استفراغ...
زندگي خواستههايي ست که اکثريت قريب به اتفاق آنها ناخواسته به وجود آمده اند. بدون دخالت تو. و اين تويي که خواسته يا ناخواسته مجبوري که در پي ارضاي آنها برآيي... بي آنکه فرصتي براي آن داشته باشي که برگردي و گذشته ات را نگاه کني. نگاه به خواسته هايي که اگرچه به آنها رسيدهاي ولي ديگر نمي خواهيشان.
دلم تنگ است براي همه خوبيها که خواستم و نديدم. براي انتظاري که کشيدم و نرسيدم. و براي اميدي که ديگر به آن اميدي نيست...
يک سينه درد در اين دل تنگ دارم من که دنيا آنچنان کرده که حتي از براي خود مجال گفتن آنها ندارم من نميدانم! مگر اين داستان را ميتوان گفتن؟ اگرچه چشمهايم گاهي درون سينهام را از ره بغض گلويم ميکند جاري
*** زمستان است در جانم و سرما ميکند بيداد و حتي من، ندارم قدرت فرياد... تمام دردها يک سو و استيصال و تشويش ... و دوري از تمام حاجت خويش کف ديگر نميدانم کدامين واژه اين حس را هويدا ميکند؟ چه ميگويم؟ مگر اين داستان را ميتوان گفتن؟ چگونه ميتوان يک حس نامفهوم و مبهم را به گفتن فاش کردن؟
اين روزها اگرچه همه ايستادهايم و نگاه ميکنيم ولي زبانهايمان زياد از غزه و فلسطين ميگويد و گوشهايمان افزونتر ميشنود. همواره اولين قدم براي مبارزه شناخت دشمن است. و قدم قبل از آن شناخت خود! و من هم چند روزيست براي شناختن بيشتر تلاش ميکنم و تصميم دارم چکيدهاي از آن را (بيشتر به زبان تصوير) در اين خانه مجازي جا دهم... به علت در اختيار داشتن اکثريت رسانهها و ثروتهاي جهاني توسط صهيونيستها متاسفانه اطلاعات غلط بسياري در اين رابطه موجود ميباشد. حتي در اين رابطه مقالههاي موجود در "ويکي پديا" بزرگترين دانشنامه جهاني که قرار است يک دانشنامه بي طرف باشد برچسب عدم بي طرفي دارند. در صورت مشاهده اطلاعات اشتباه حتما متذکر شويد. در ادامه مطلب ميتوانيد عکس ها و مطالب مربوط به فلسطين را مشاهده کنيد. ضمنا اين پست تا مدتي به روز ميشود. (آخرين به روز رساني ۲۴/۱۰/۸۷ با چند پیوند در پیوندهای روزانه)