86/12/08- - محمدحسین
مشکل کجاست؟ 1ـ جهل 2ـ فکر 3ـ عمل 4ـ نفس 5ـ شيطان 6ـ غفلت 7ـ ايمان 8ـ تقدير 9ـاراده 10- ... ؟ در سالهاي اخير برترين فيزيکدانان جهان در جستجو براي يافتن نظريهاي هستند به نام "همه چيز". آنها ادعا ميکنند "نظريه همهچيز" قانوني است که ميتواند جايگزيني براي کليه قانونهاي فيزيکي باشد. قانوني که ميتوان با آن تمامي مسائل فيزيک نوين را توجيه کرد. ما در ورطه دينداري، خيلي وقتها اراده ميکنيم تا در جاده دين قدم بگذاريم و خارج نشويم. تصميم ميگيريم اما خيلي زود ضعف بر توان پاهايمان غلبه ميکند و به زمين ميخوريم يا بيآنکه خودمان بفهميم راه را کج ميکنيم و اشتباه ميرويم. فکرمان شلوغ است و وقت و حوصلهاي براي مرتب کردنش نميگذاريم. به همين خاطر نميتوانيم جهتمند و صحيح از آن استفاده کنيم و هميشه فکرمان به نياتمان و اعمالمان ضربه ميزند. آنگونه نيستيم که از جهل رنج ببريم، ولي عملمان کم است. و اگر جهلي هم باشد نشئت گرفته از همان اعمالمان است. در برابر نفس به زانو افتادهايم و در تندباد هوس رهايش نمودهايم. آنطور که به بازيمان گرفته است، چرا که "الانفس ان لم تشغله شغلک" [اگر نفست را مشغول نسازي، آن تو را مشغول خواهد کرد.] با شيطان غريبه نيستيم، او آشناي ديرينه داستان زندگي ماست. ما هميشه به دنبال فرار از دست دشمن اصليمان شيطان هستيم، بيآنکه بدانيم او آنقدر در زندگي ما رسوخ کرده است که گويي ما را تسخیر نموده است. اگر فعلها در اول شخص جمع صرف ميشوند، تنها به خاطر آنکه اين حرفها ـ کم يا زياد ـ ابتلاي همه هست و درباره هيچ کس نيست. بعضي وقتها براي ساعاتي به خودمان ميآييم. شايد وقتي نزديکي از دنيا ميرود يا در اوج شبهاي قدر. اما خيلي زود غفلت دوباره بر ما پرده ميافکند. پردهاي آنقدر کدر که هيچ نوري نميتواند دلمان را جلا دهد. چشمه ايمانمان تحت تابعی سینوسی جریان دارد و دائماْ قطع و وصل ميشود و مرداب وجودمان نه تنها زلالتي نميگيرد که هر روز متعفنتر ميشود. انگار باورمان در گل و لاي باتلاق شک خفه شده است. تقدير هم ژست منصفانهاي است که نه سيخ را ميسوزاند و نه کباب را! قصد آن ندارم که با دنده نا امیدی حرکت کنم و خوبی ها را نادیده بگیرم. ولی ما توصیه شده ایم که خوبی هایمان را فراموش کنیم و بدی هایمان را هرگز. حال به نظر شما حل کداميک از اين مسائل ميتواند ما را به معناي واقعي در مسير دينداري قرار دهد؟ يا به عبارتي قانون "همهچيز" براي دينداري کدام است؟ چيزي که با رعايت آن بتوانيم بر همه مشکلات ديندار نبودنمان فائق آييم؟ و سوال اساسيتر آنکه چگونه ميتوان اين مشکل را حل کرد؟ مگر تا بهحال تلاشي براي حلکردن آن ننمودهايم؟ نکتهاي در اين مبحث ذهنم را مشغول کرده که دوست دارم با دانستن نظرات شما با شما در ميانش بگذارم.
+ |
86/11/21- - محمدحسین
اوايل ما يک رنگ داشتيم. همه چيز يک رنگ داشت. يک رنگ را دوست داشتيم. يک رنگ ميپوشيديم و با يک رنگ مينوشتيم. روزگار را با يک رنگ نقاشي ميکرديم. و چون مدادمان تک رنگ بود ـ و نه مدادهاي رنگي ـ هيچ چيز را رنگ نميکرديم. همه چيز شفاف بود. آنقدر شفاف که خودت را گم نميکردي. ما صاف بودیم. ساده و صيقلي بوديم و آینه وار رفتار می کردیم. همهجا بيابان بود و حتي باران هم نميباريد. به همين خاطر ما با فرهنگ رنگينکمان غريبه بوديم. و آسمانمان هميشه يک رنگ داشت. با آنکه بيابان بود، ما سراب نميديديم. ما آب را پيدا کرده بوديم. ما طهارت داشتيم. ما پاک بوديم. ما اخلاص را احساس کرده بوديم و تا فرصتي پيش ميآمد وفاداريمان را اثبات ميکرديم. صميميت مثل خون در وجودمان جريان داشت. براي همين، ما هم جريان داشتيم، در يکديگر، مثل خون. اما از آنجا که درد را حس نکرديم، بيسر و صدا زخمي شديم و اندک اندک چکيديم. ما گرم بوديم ولي لخته شديم، خشک شديم و کمکم ريختيم. دستهايمان خالي بود. همه با هم دستهاي خاليمان را بالا ميآورديم و به سينه ميزديم. ميدانستيم که با دست پر سينه زدن صدايي و صفايي ندارد. حلقه ميزديم تا از هر حيثي معادل باشيم و معادلهها را بهم بريزيم. يادش بخير سينهها يک رنگ داشت. همهي سينهها سرخ بود. همهي دلها داغ داشت. همهي پيشانيها مهر "در حسرت صفاي روزهاي جبهه" خورده بود. همهي نگاهها خيس بود. در وجود همهيمان دغدغه ميتپيد. همه اميدوارانه نفس ميکشيدند و منتظرانه رفتار ميکردند. ما يک رنگ داشتيم. هيچوقت آگهيهايمان را رنگي چاپ نکرديم. چشمهايمان سالم بود. رنگها را هم خوب ميشناختيم. ما به کوررنگي مبتلا نبوديم. ما رنگ غروب را که ميديديم، انگار مشتي از رنگ سرخ شهادت ميپاچيدند روي شيشهي نگاه خيالمان. مست ميشديم و غبطه ميخورديم. ما به رنگ کبود حساس بوديم. لازم نميشد روضه را باز کنند. اشارهاي که ميکردند، رگهاي غيرتمان انگار ميخواست منفجر شود. ما بيرگ نبوديم. سيبزميني دوست نداشتيم. کلام نمی گفتیم ولی از کلم بودن هم بدمان می آمد. ما از خيلي چيزها گذشته بوديم. ما کودکستان داشتيم، اما کوچکستان نه! ما همه به هم ربط داشتيم و کسي جسارت آن را نداشت که بگويد: "به شما ربطي ندارد." ما همراهي به همراه نداشتيم، اما ارتباطمان همواره برقرار بود. از همان اول هم قد و قوارهيمان مساوي نبود، ولي طوري راه ميرفتيم که کوتاهقدها شناخته نشوند يا لااقل خجالت نکشند. قبول دارم که خيلي وقتها چشمها را بايد بست. خيلي چيزها را نبايد ديد. اما مگر ميشود با چشمهاي بسته راه رفت؟ دهانها را چهطور؟ گوشها را چه طور؟ با اجازهي شما، سربسته که ميشود کمي راه رفت! هر چند "زمان" سفر بيبازگشتي است. اما خدا را شکر که حوادث را ميتوان تکرار کرد و خاطرهها را ميتوان جان بخشيد...
+ |
86/10/10- - محمدحسین
با تمام وجود حس میکرد، که همه چیز راکد شده است و حرکتی رخ نمیدهد. نه آنکه حرکتی نباشد، گه گداری پس میزدند ولی مدتها میشد که ترقی گم شده بود. باور کردنش دشوار بود اما دیگر باورش شده بود که همه چیز عوض شده است. همه خودشان را میزدند به فراموشی. انگار نه انگار. انگار از اول چیزی وجود نداشت. و چون در همه غرق شده بود، پس او هم با بقیه فرقی نداشت. نیمه شب بود. و سکوت و شکوه شب، به در و دیوار روح میداد. گویی که اجسام هم جان دارند و با او نفس میکشند و هم دل و همراه اویند. مدتی میشد که خیلی شبها مثل آن شب بود، دقیقاً نمیدانست چیست که اینگونهاش میکند. شاید حادثهای، شاید دیدن کسی، حرفی، ... و شاید هم حال دائمش دلتنگی شده بود و نیاز به دلیلی نبود. آنقدر تنگ که نفسش بالا نمیآمد. و احساس خفگی میکرد. احساسی که از روحش نشئت میگرفت، مثل آنکه روحش گلویش را مسدود کرده باشد. انگار دلش در رنگ کبود لحظه انتهایی غروب آفتاب متوقف شده بود و گریزی از آن نمییافت. حسرت در تمام افق دلش حکومت میکرد. و به حکم دادگاه وجدان، به جرم تقصیر و کوتاهی، خودش را در تنهایی حبس کرده بود. و در عین حال به دنبال راهی برای فرار از این وضعیت میگشت. تصاویر شلوغی در فکرش تلاطم میکردند و دریای خاطرات ذهنش مواج بود. خاطراتی آنقدر دلچسب که از یاد لذت آنها هم مست میشد. اما حیف که دقایقی بیشتر به مستی نمیگذشت، چون یادی بیش نبود و واقعیت این بود که چیزی وجود نداشت که تجربه لذت بردن را تکرار کند. پس خماری عمیقی جای مستانگیاش را میگرفت. با آنکه خاطرات طعم خوشی داشتند اما مزاجش را گس میکردند و آزارش میدادند. خودش، خودش را حبس کرده بود ولی این حسرت گذشته بود که شکنجهاش میداد. از دست خيلي چيزها عصبي بود. از دست خودش بيشتر. اين هواي غفلتآلود را هرطور توجيه ميکرد، قانع نميشد. دنبال دليل اين آشفتگي ميگشت. در حيرت بود از اينکه براي ماندن خيلي چيزها را تجارت کردند ولي به هر قيمتي که ميفروختند باز هم ضرر ميکردند. حسرت ميخورد که چرا دلهايشان هم به حراج رفت بدون آنکه سودي ببرند. بدون آنکه دلي بدست آورند. نميدانست چه پيش آمده است؟ نامشان بزرگتر از عده قليلشان شده بود يا غرور آمد و در صفات خوب مفقودشان کرد. مرز دنیا و اخري را از ياد برده بودند يا در جنگل انبوه سرگرداني، اميدشان ميان علفهاي هرز طعنه گم شده بود. يا ... به خودش آمد، حس کرد براي رهايي از دستان شکنجهگر حسرت، بهانههاي واهي ميآورد. اطمينان داشت اين وضعيت يک دليل بيشتر ندارد. آرام آرام زير لب زمزمه ميکرد: "چرا حافظ چو ميترسيدي از هجر / نکردي شکر ايام وصالش". شکر نعمتي که به نظرش با نشستن و عملنکردنش ادا نشده بود ...
+ |
86/09/23- - محمدحسین
مدتي هستي و مدت بيشتري معلوم نيست کجايي؟ مدتي که ميگويم، شايد چند لحظهاي در طول چندين شبانهروز. چند شبانهروز؟ دو، پنج، ده، نميدانم، وجدانت چه ميگويد؟ ولش کن، نميخواهد پاي وجدان را وسط بکشيم. خجالت ميکشم، وجدان کو؟ چشمهاي مبالغه کور، راستش را ميگويم. خودمانيم، تو هم راستش را بگو. نميخواهم زير همه کارهايت بزنم. نصفه پر ليوان را هم ميبينم. البته نصف که نيست، همان جرعه را ميگويم. همان قطرات را. باشد، چند ساعتي هستي و مدت بيشتري ... اصلا بيا مقدار حداکثر را شمارش کنيم. چند روزي هستي، اما قبول ميکني که مدت بيشتري ... قرار شد روراست باشيم ديگر، نه؟ همواره در رفت و آمدي، ميروي و ميآيي. خيلي اين طرف و آن طرف پرسه ميزني. تشويشت بيهوده نيست؟ آغاز ميکني اما همچنان سرجاي اولت هستي. يا کمي بالا و پايين. چرا مثل گمشدهها رفتار ميکني؟ مشکلت کجاست؟ چه ميپرسم، "مشکل" که واژه اختصاصي من و تو نيست. "درد" را حتّي بچهها هم احساس ميکنند. اصلا بايد عادت کرده باشي. هر وقت دنيا تمام شد، ميتواند عذرت اين واژهها باشد و اگر نه، مگر اينها جزيي از زندگي نيستند؟ گوشهايت را از اين حرفها خالي کن. دور و برت را نگاهي بيانداز. مسخرهاست، من و تو که با اين واژهها غريبهايم، ديگر لافزدن چرا؟ راستي نگفتي چرا مثل گمشدهها رفتار ميکني؟ از من که نميتواني پنهان کني، همانطور که من از تو نميتوانم. مگر تنها دوراهي شاهراه را رد نکردهايم؟ آرامشت کجاست؟ خيلي فکرها را بايد دور ريخت. مگر غفلت چيزي جز دستهاي ذهن است که به بازيت گرفته. بيا اينقدر اين پا و آن پا نکنيم. نرويم و برنگرديم. بايد براي هميشه بمانيم. مگر به اين نرسيدي که جاي شکي وجود ندارد. بايد از اهالي سرزمين يقين شويم.
+ |
86/09/16- - محمدحسین
در شوره زار ذهن خود سرگردانی را چون همیشه به عاریه گرفته ام و نه فکر و ذکر، که تمام وجودم را به ودیعه نزد او سپرده ام. گویی عقل را به کلی حذف کرده ام و احساس آنقدر برایم جالب و فرح بخش است که حاضرم برایش بهایی سنگین بپردازم. اصلاْ مگر عقل چیزی غیر از این خواهد گفت! چقدر زندگی در چنین فضایی زیبا و چقدر واژه غم برایم مسخره می شود. به روی خود نمی آورم، ابتلائات را با تمامی مصائبش در آغوش می فشارم و آرزو می کنم روزی فرا رسد که در طریق هدایت گام بردارم یا لااقل منکر آن نشوم، آرزویی که به شرط جوانیم عیب نخواهد بود. با خویش به قضاوت می نشینم و مکارانه اعمال و رفتارهایم را به سخره می گیرم و با چشمان نیمه باز آنها را همان طور می بینم که دوست دارم و با توجیهات محکم خویش، ارزش ها را نیز بی آبرو می کنم. قدری منفعت طلبی بد نیست، با خویش به قضاوت می نشینم و مکارانه... نکند جا مانده باشیم، نکند دیگر امیدی نباشد، نکند عدد اول جهلمان مرکب شده باشد، نکند خیال کنیم سرابی بیش نبوده، نکند بر شهود شهیدان شهادت ندهیم .... خدا نکند. خدا نکند که دیگر امیدی نباشد. مبادا که خیلی زود دیر شده باشد. مبادا دست هایمان خالی بماند. مبادا که در گذرگاه های انتخاب یوسفان را به زری ناسره بفروخته باشیم. نه، هرگز. هرگز و در هیچ گذرگاهی سفینه اوسع و اسرع نجات خود، هیئت و امام حسین(ع) را با تمام عالم معاوضه نخواهیم کرد، ان شاءالله.
+ |
86/09/08- - محمدحسین
هنگامه غروب، در آن زمان که خورشید متواضعانه زمین را بوسه گاه خویش قرار می دهد، و در آن هنگام که دیگر تاب ماندن و نگریستن به پلیدیهای این دهر را ندارد سراسیمه خود را به آن می رسانم و از او میخواهم تا مرا با آنچه در حیطه ادراک ما نیست آشنا کند و بگوید که مگر چه می بیند که چنین عجولانه جای خویش را به ماه می سپارد تا در حجاب تاریکی شب نیک و بد فرصت یابند که بدون شرم به حد اعلای خود رسند؟! چیست آن جراحت عمیقی که غروبت را به رنگ خون درآورده است؟ از قبایح شرمساری؟ یا نفرین قلبی شکسته طلوعت را غروب کرده است؟ نمی دانم پاسخت چیست، اما همینقدر می دانم که تو فقط می بینی و نظاره می کنی ولی هیچگاه خود در بطن آن خبائث نزیسته ای. تو گناه را تنها با سمع و بصر شنیده و دیده ای و هرگز در فضای مسموم و متعفن معاصی و رذایل تنفس نکرده ای. تو چه می فهمی زشتی چقدر زشت است؟ چه می دانی نامردان چقدر نامردند؟ آری تو مردم را می بینی چگونه چند رنگ دارند و برای فریب دیگران بسته به موقعیت و فضای موجود از رنگی خاص بهره می جویند - کالانعام چون آفتاب پرستی که برای ارتزاق و ادامه حیات به رنگ محیط در می آید- اما هیچگاه آن رنگهای کثیف و تیره وجود تابناکت را رنگی نکرده است و ذرهاي از نورانيت و كرمت كم ننموده. به من بگو چشمان مکار فریبکاران را چگونه از ورای عینکهای ظاهر خواهی دید؟ به من بگو میان ظاهر و باطن انسانها چند سال نوری فاصله است؟ در اینجا کرات در منظومه شهوت به گردش در می آیند و این جذبه نفس است که همه را مجذوب خویش کرده نه جاذبه زمین. در اینجا دیگر شمعی باقی نمانده تا پروانه وار به دورش مستانه بگردیم.
+ |
86/08/11- - محمدحسین
نشسته بود گوشه اتاق، کاملاً رها به دیوار تکیه زده بود. بی رمق، آنقدر که بدنش دیوار را لمس نمی کرد. طوری که قدرت چرخش نگاهش را هم نداشت. انگار متوقف شده بود در قعر یک فرود، ایستاده بود بر منتهی الیه خلقت، زمان برایش مدتی قبل از عدم بود. همه چیز برایش مثل یک خواب می ماند. یک رویای مجهول و تلخ، یک حس غریب و نا آشنا. میان جمعی از نامحرمان اسیر شده بود، پس با همه محجوب بود. یک حجاب کامل، یک پوشش کاملاً سیاه که تشخیص هرگونه رنگ و وجه و حجمی را محال کرده بود. مهارتش در این کار مثال زدنی بود. آرام آرام با خودش فکر می کرد و به مرور گذشته پر فراز و نشیبش می پرداخت. انگار عمرش بیش از سن و سالش بود و در آن جا نمی شد. عمری که هر روزش یک شب یلدا بود. روزهایی سراسر شور و احساس و عقلی ناقص که تنها نظاره کردن را بلد بود و بس. گیر کرده بود در یک محله متروکه، در کوچه پس کوچه های تنگ و یک طرفه ای که هر چه تقلا می کرد نمی توانست از آن خارج شود. با صبر و حوصله تمام راه های موجود را تک به تک بررسی می کرد، اما پایان همه آنها همانجایی بود که ایستاده بود، یا کمی پس و پیش. فرصت زیادی نبود، توانش داشت به سرعت تحلیل می رفت. در گوشه ای نشست و با تخیلش سعی کرد به یاد آورد که چگونه به این جا رسیده است؟ کجای این مسیر طولانی را خطا رفته بود؟! بشدت مشغول فکر بود که ناگهان صدایی همه چیز را بر هم ریخت و او را متوجه خود ساخت. نهیب حضور رهگذری که به سرعت عبور می کرد، چون شمعی در طوفان که گویی سو سوی آخرش بود. نباید او را از دست می داد. توان بلند شدن را نداشت که دست به دامانش بیاویزد، پس با تمام وجود فریاد زد و التماسش کرد تا راه را به او نشان بدهد. خداوند رحمتش کند: تو خود حجاب خودی .... از میان برخیز.
+ |
86/08/05- - محمدحسین
شهید آوینی در قسمتي از مقاله انفجار اطلاعات مينويسد: «دهکده جهانی واقعیت پیدا خواهد کرد، چه بخواهیم و چه نخواهیم، [...] دهکده جهانی واقعیت پیدا کرده است، چه بخواهیم و چه نخواهیم، و ماهواره ها مرزهای جغرافیایی را انکار کرده اند. و اما درباره خودمان. نباید بترسیم. حصارها تا هنگامی مفید فایده ای هستند که دزدان شب رو، بر زمین می زیند، اما آن گاه که دزدان از آسمان فرود می آیند، چگونه می توان به حصارها اطمینان کرد؟ پس باید از این اندیشه که حصارهایی بتوانند ما را از شرّ ماهواره ها محفوظ دارند، بیرون شد [...] باید در رو به رو شدن با واقعیت، به اندازه کافی جرئت و شجاعت داشت...» من فعلا حرفهایم درباره این گوشه دهکده جهانی است، "وبلاگ". جایی که از تولدش در این دنياي مجازي چند سالی بیشتر نمی گذرد. نمی دانم چه شد اما متاسفانه انگار اینجا از همان روز های اول صداقت جان داد و آبروی ادب بر باد رفت. صفت ها رنگ باختند. صمیمیت تبادل لینک معنا شد و هرکس که نام زیبایی نداشت بیرحمانه تمسخر شد. اینجا اگر به روز نباشی نمی توانی سرت را بالا بگیری و برای فضا هم باید پول پرداخت کنی. خیلی زود خودت را گم می کنی در حالی که موتور های جستجو هرگز خاموش نمی شوند. خلاصه آنکه ........ اینجا هوا همیشه نفسانی است. از طرفی می دانیم و شنيدهايم که نزدیک شدن به هر خطر احتمالی کاری عاقلانه نیست. و به عبارتی دیگر «هنر انسان در انتخاب اول اوست.» یعنی هرگز ورود به جاده امتحان و آزمایش را به اختیار خود نبايد انتخاب كرد. و از سویی دیگر به قول شهید آوینی: «حصارها تا هنگامی مفید فایده ای هستند که دزدان شب رو، بر زمین می زیند، اما آن گاه که دزدان از آسمان فرود می آیند، چگونه می توان به حصارها اطمینان کرد؟ پس باید از این اندیشه که حصارهایی بتوانند ما را از شرّ ماهواره ها [يا مثلا وبلاگها] سوال اساسي ذهن اين است كه "چه باید کرد؟"
+ |